هيچ، نه انگيزه اي ،كه هيچم، پوچم
هيچ، نه انديشه اي ،كه سنگم،چوبم
همسفر قصه هاي تلخ غريبم.
رهگذر كوچه هاي تنگ غروبم.
...
هيچ، نه انگيزه اي ،كه هيچم، پوچم
هيچ، نه انديشه اي ،كه سنگم،چوبم
همسفر قصه هاي تلخ غريبم.
رهگذر كوچه هاي تنگ غروبم.
...
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود
يا خزاني خالي از فرياد و شور
.
.
.
.
.
بعدها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
...
هر كجا هستي
مسير نگاهت را از من پنهان نكن
كه گم ميشوم و به خطا ميروم!!!
مثل روزها...
مثل فصل ها...
مثل آشيانه ها...
مثل برف روي بام خانه ها...
او هم عاقبت
در ميان سايه سار غبار مي شود
مثل عكس كهنه يي
تار تار تار مي شود.
بگذار
كه فراموش كنم.
تو چه هستي، جز يك لحظه، يك لحظه كه چشمان مرا
مي گشايد در
برهوت آگاهي
بگذار
كه فراموش كنم.
دشت : یک کیک بزرگ
درخت ها : هزار شمع
برگ ها : هزار شعله
چند ساله می شود بهار؟