تبليغاتX
...مجنون آبي...
                ...    

                     اين نيز بگذرد...!!!

                                                 ...

+ به قلم نونوش در سه شنبه 29 اسفند1385

نيامدي هم نيامدي
برو. حتي ردپايي از خودت به جا نگذار.
ديگر پشت سرت را هم نگاه نكن.
طوري برو كه انگار هرگز نبودي.
مرا فراموش كن.
همه ي روزهاي خوب گذشته را به باد بسپار.
اگر يادي كردي, ياد روز هاي بد باش.
برو,ديگر نبينمت.
مثل هميشه بي معرفت باش.
و مثل هميشه , حرف هايم را جدي نگير!!!

+ به قلم نونوش در سه شنبه 29 اسفند1385

"...یک بینی هر شکلی که داشته باشد فقط یک بینی است. نمی تواند روح انسان را در خود جا دهد. هر چقدر بینی های ما بزرگ باشد٬ روح ما بسیار بزرگ تر است."

عطر سنبل٬ عطر کاج

فیروزه جزایری دوما

+ به قلم نونوش در سه شنبه 29 اسفند1385

دل تنگم

من سخت دل تنگم

دل تنگ تو

دل تنگ تو که رفتی و نماندی

 

کاش چشمم نمی دید

٬ دهانم نمی گفت٬

پایم نمی رفت٬

 دستم نمی گرفت

کاش بودی

کاش نمی رفتی

کاش نمی مردی

کاش

کاش

کاش

 

دل تنگم

من سخت دل تنگم

+ به قلم نونوش در سه شنبه 29 اسفند1385

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

 

اشک آن شب لبخند عشقم بود.

 

قصه نیستم که بگوئی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی ...

 

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

....

...

..

.

من با تو تنها نیستم

هیچ کس با هیچ کس تنها نیست !

شب از ستاره ها تنها تر است

+ به قلم نونوش در سه شنبه 29 اسفند1385

من آن موجم كه آرامش ندارم

به آساني سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم

نمي مانم به يك جا بي قرارم

 

سفر يعني من و گستاخي من

هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن

به برسش هاي بي باسخ رسيدن

 

من از تبار دريا از نسل چشمه سارم

رهاتر از رهايي حصار بي حصارم

 

ساحل حصار من نيست

 پايان كار من نيست

همدرد و يار من نيست

كسي كه يار من نيست

در انتظار من نيست

 

صداي زنده بودن در خروشم

به ساحل چون ميايم خموشم

 

به هنگامي كه دنيا فكر من نيست

براي مرگ هم در خانه جا نيست

اكر خاموش بشينم روا نيست

دل از دريا بريدن كار ما نيست

 

من از تبار دريا از نسل چشمه سارم

رهاتر از رهايي حصار بي حصارم

 

 

.................

+ به قلم نونوش در چهارشنبه 23 اسفند1385

اينك...

 زير نور افكن

اوج شعر من

آخرين  پرده

قصه قصه ي مردي كه غرورش را رها نكرده

هرچه هر چه كه بود

مثل فانوس گرم و روشن بود

مثل هيچكس نبود

شبيه من بود...

 

                                          چون پرنده اگر لرزيدم

زير باران اگر ترسيدم

وحشتم را به تو بخشيدم

سقوطم را به چشم ديدم

تافهميدم چه دل شكن بود

اين راه من بود

 

صد آه اگر كشيدم

سايه اي را سر نبريدم

يكبار اگر بوسيدي

من هزاران بار بوسيدم

زخم چين پيرهن

هديه ي دوست وقت رفتن بود

هرگز برنگشتند

اين راه من بود

 

رفتن بردن و باختن

عشق ورزيدن سوختن و ساختن

ديروز ديروز من راه دشوارمرد افكن بود

راه رفته ي من راه خوب بهتر شدن بود

راه قد كشيدن

اين راه من بود

 

خواب خوب بي قفس بودن

بي تو رفتن با تو برگشتن

خواب خنده لحظه به لحظه

آخر خون  ته شكنجه

اين تمام خواب وطن بود

اين كار من بود

 

درهم بودم  برهم بودم

اما خود خودم بودم

ساده بودم شبنم بودم

زخم گل را مرحم بودم

كارم از نو سر زدن بود

اين راه من بود

 

منم كه جنگلي بي زمين بودم

به جرم كشف گل در ا وين بودم

كنار هم قفس تنها ترين بودم

تو ساكت بودي و من واژه چين بودم

ترانه مال مردم نت به نت پيدا ولي گم بود

تمام حسرت من بوي گندم بود

رويا خود بيداريه

زخم تو زخمي كاريه

كار تو بالا رفته

رها شدن كار منه

 

اين كار من بود

اين كار من بود

اين راه من بود

اين راه من بود

 

...!!!...

+ به قلم نونوش در یکشنبه 20 اسفند1385