تبليغاتX
...مجنون آبي...

واين منم

هر آنچه كه تو در دنياي خود مي بيني

هر آنچه كه او در دنياي خود مي بيند

هر چه هستم وهر كه هستم،

فقط اين را مي دانم كه هنوز منم

منم، كوچكي تنها

اما نه تنهاي تنها

تنهاي غم ها

تنهاي انديشه ها

تنهاي حادثه ها

تنهاي تكرارها

واين منم

كوچكي تنها

در انديشه حادثه ي تكرارها...

واين من نيستم!؟

 

+ به قلم نونوش در چهارشنبه 25 بهمن1385

 شايد الان كم كم دارم مي فهمم

به آن چيزي كه شكسپيرها گفتند ومن نفهميدم

خوشبختي جلوي روي ماست،فقط بايد آن راببينيم!

درست هم همين است ولي کافی ست

كمي به اطرافت نگاه كنی

چه مي بيني؟

اينجا كه به نامردي مي گويند زرنگي

پس خوشبختي را چه تعبير مي كنند؟!

تعبيرش با خودت

ديدنش با خودت

آنگاه هديه روز ولنتاينت را به خودت تقديم كن.

 

+ به قلم نونوش در چهارشنبه 25 بهمن1385

عابر این روز های کوچه شعرم !

برمن ببخش !

ببخش اگر گرمای دستان دوستیت را

به سردی پس زده ام  ،

ببخش اگر سردم ، یخ زده ام  .

ببخش به خاطر پوچی لحظه هایم  ،

و گمشدگی حرف هایم ،

و کوچکی روحم  ،

و . . . . .

  ببخش !

      مدت هاست از زندگی دور مانده ام !

          . . . . . گفته بودم احساسم را فروخته ام . . . . .

+ به قلم نونوش در یکشنبه 15 بهمن1385