امشب با پرستوی مهاجر به دیدن تو آمدم ، ولی تو رفته بودی تو یاد دادی که انتظار بکشم تا در انتهای جاده مسافر من از راه برسه
امشب با ستارهها به انتظار تو نشستم ....راستی چشمک ستاره ها به تو رسید؟؟؟!!!..
می دونی چقدر سخته تموم جاده ها رو بپیمونی ولی تو از آسمون بیای ولی باز بری مدتهاست سکوت کردم با اشکهایم خلوت میکنم و با قلوه سنگی راز دلمو میگم بزار تا وقت دارم و مسافرم نیومده تموم ستاره ها رو بشمورم تا همه بدونند که تنهایی چقدر خوبه مدتهاست انتظار میکشم لبهایم اونو صدا میکنه قاب عکس تو طاقچه دلم خالی شده و منتظرم تا تو بیای و عکست و بزارم تو قاب عکس و تو دلم جای بدم بارها نوشتم که نمیدانم منتظر چه کسی هستم آیا کسی منتظر من هست ایا درسته که میگن هر وقت احساس کردی توی هفت آسمون هیچکی و نداری و کسی نیست که دوست داشته باشه یه کی هست که تو دلش منتظر اومدن تو هست یعنی درسته واقعی یا حرفه!!! تا حالا برای اشکهایم با کلمات بازی میکردم و بهونه ای جز تنهایی برای نوشتن نداشتم ولی اگه تو بیایی کلمات رو برای تو زنده نگه میدارم و برای تو مینویسم تا تو بدونی تقدیرم با تو کامل میشه
روزنه ای خواهد بود کدامین روزنه روشنایی مهتاب و به من میرسونه
راستی با تو بودن برایم آرزو بود ولی با مهتاب نشستن و قصه لیلی رو خوندن یه رویاست.
