به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو...
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو...
چقدر احساس تنهايي مي كنم
چقدر احساس تنهايي مي كنم
چقدر احساس تنهايي مي كنم
چقدر احساس تنهايي مي كنم
چقدر احساس تنهايي مي كنم
چقدر احساس تنهايي مي كنم
چقدر احساس تنهايي مي كنم
چقدر احساس تنهايي مي كنم
......
!!!!!!؟؟؟؟؟؟
شب چادرش را در آسمان پهن کرده بود
و من برای تو لالایی خواندم و تو خوابت نبرد
واین بار تو برای من لالایی خواندی و من هم خوابم نبرد
و خدا برای ما لالایی خواند
وما در آغوش خدا خوابمان برد ...
اگر کسی را دوست داريد آزادش بگذاريد
اگر برگشت، يقين بدان همينطور بايد ميشد
و اگر به راهی ديگر رفت، باز هم همينطور بايد مي شد...
کاش می شد ........................! عشق مال تو، نفرت مال من! تبسم مال تو، آه مال من! خورشيد مال تو، ظلمت مال من! دريا مال تو، بيابان مال من! لبخند مال تو، اشک مال من! رسيدن مال تو، بريدن مال من! پيروزی مال تو، شکست مال من! زندگی مال تو، مرگ مال من! همه خوبی ها مال تو، ولی تو مال من...!!!
براي گفتن من، شعر هم به گِل مانده
نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فرياد بود زخم مرا
به پيش زخم عظيم دلم خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست
گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دسته مرا مشغله اي نيست
ديري است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هر چند که تا منزل تو فاصله اي نيست
روبروي تو کيم من؟ يه اسير سرسپرده
چهره تکيده اي که تو غبار آينه مرده
من براي تو چي هستم؟ کوه تنهاي تحمل
بين ما پل عذابه، منه خسته پايه ي پل
اي که نزديکي مثلِ من، به من اما خيلي دوري
خوب نگام کن تا ببيني چهره درد و صبوري
کاشکي ميشد تا بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا، از خودم بيش از تو خستم
ببين که خستم، غروره سنگم اما شکستم
کاشکي از عصاي دستم يا که از پشت شکستم
تو بخوني تا بدوني از خودم بيش از تو خستم
ببين که خستم، تنها غروره عصاي دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق، من تجسم عذابم
تو سراپا بي خيالي، من همه تحملِ درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خستمو تا کرد
زير بار با تو بودن، يه ستون نيمه جونم
اينکه اسمش زندگي نيست، جون به لبهام ميرسونم
هيچي جز شعر شکستن قصه ي فرداي من نيست
اين ترانه ي زواله، اين صدا، صداي من نيست
ببين که خستم تنها غروره، عصاي دستم...
عاشقت خواهم ماند، بی آنکه بدانی. دوستت خواهم داشت، بی آنکه بگويم. درد دل خواهم گفت، بی هيچ کلامی. گوش خواهم داد، بی هيچ سخنی. در آغوشت خواهم گريست، بی آنکه حس کنی. در تو ذوب خواهم شد، بی هيچ حرارتی. اين گونه شايد احساسم نميرد...
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره. يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم. يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره. يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو گمشو چون زندگيش رو ازش ميگيريم ...