تبليغاتX
...مجنون آبي...

باتلاق که می دونی چیه؟

 

 دست و پا زدن هم که می دونی یعنی چه؟

 

هیچی دیگه همین،

 

 تو در چه حالی؟

 

 

.................

آدمھا ھر كدام

شبیه خودشان مي میرند

من با آدم برفي موافقم!!!

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در سه شنبه 9 بهمن1386 و ساعت 4:52 بعد از ظهر |

تو یادت نیست آنجا اولش بود

همان جایی که با هم دست دادیم

همان لحظه سپردم هستی ام را

به شهر بی قرار دست هایت

فقط لطفی کن و دل را بینداز

به رسم یادگاری زیر پایت

و حالا با صدایت می نویسم

همین هایی که من دارم فدایت

به یاد روزهای باهم بودن

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 21 آذر1386 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |

لبخند زدي و آسمان آبى شد

                    شبهاى قشنگ مهر مهتابى شد

پروانه پس از تولد زيبايت

                    تا اخر عمر غرق بي تابي شد

                                            .....................

مهدیه جان تولدت مبارک!!!

+ به قلم هیچکس (نونوش) در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 0:15 قبل از ظهر |

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن

خوشا آن شب که با آهی بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

به نعمت نیستم مایل خدای خانه را خواهم

مرا گر عاشق صداق نمی دانی جوابم کن

اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو

ز جنت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن

ز شرم تنگدستی می گریزم از تهی دستان

مرا ای دست قدرت یا بمیران یا سحابم کن

دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم

تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن

پس از مرگم تو ای افسانه گو سوز نهانم را

ببر در قصه ها افسانه ی صدها کتابم کن

 

                                                                                    حمید مصدق

+ به قلم هیچکس (نونوش) در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 8:12 بعد از ظهر |

دیشب طی یه گفتگوی دو نفره ،

به این نتیجه رسیدیم که

عر عر

یعنی

تورو دوس دارم

و طرف مقابل هم قبول کنه.

 

.......................

 

پ. ن:

گفتگو بین المللی بود و فقط به ایران خودمون محدود نمی شد!!!

+ به قلم هیچکس (نونوش) در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 11:41 بعد از ظهر |

یه فیلسوف آلمانی میگه : انسان موجود عجیبی ست!اگر به او بگویید در آسمان خدا يكصد

ميليارد ونهصد و نود ونه ستاره وجود دارد بی چون و چرا می پذیرد، اما اگر در پارکی ببیند روی نیمکتی نوشته اند: رنگی نشوید، فورا انگشت خود را به نیمکت می کشد تا مطمئن شود...

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در یکشنبه 4 شهریور1386 و ساعت 9:25 بعد از ظهر |

این پاشنه هم دلش خوش است

سرش را گرفته مثل بز می رود

وگر نه من کی ادعا کرده ام کهکشان

برای کفش من

کمی تنگ است ؟ !

 

................

 

من یک سایه ام

نمی دانم چه کسی زیر ماه راه می رود

اما هر که هست

سرش گیج می رود !

 

 

پ. ن: نمی دونم چرا 1نفر اصرار داره مطلباش توی وب من باشه ؟؟؟منم هم که بخیل نیستم!...

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 17 مرداد1386 و ساعت 9:47 بعد از ظهر |

به توازتومی نویسم

به توای همیشه دریا

ای همیشه ازتوزنده

لحظه های رفته برباد

 

وقتی که بن بست غربت

سایه سار قفسم بود

زیررگبارمصیبت

بی کسی تنها کسم بود

وقتی ازآزارپائیز

برگ وباغ هم گریه می کرد

قاصد چشم توآمد

مژده روییدن آورد

 

به تو نامه مي نويسم

ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس ازتو

گم شد و به قصه پیوست

 

ای همیشگی ترین عشق

درحضورحضرت تو

ای که می سوزم سراپا

تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مي نويسم

نامه ای نوشته بر باد

که به اسمت چو رسیدم

قلمم به گریه افتاد

 

ای تو یارم، روزگارم

گفتنی ها با تودارم

ای تو یارم،

از گذشته یادگارم

  

در گریزنا گزیرم

گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم

پشت سر پلهای پیوند

در عبور از مسلخ تن

عشق ماازما فنا بود

باید ازهم می گذشتیم

برتر از ما عشق ما بود

 

 .....................

 

آهنگ گریز با صدای ابی عزیز!

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |

سلام مي كنم به بي صبري،
به بغض، به باران،
به بيم باز نيامدن نگاه تو...
سلام می کنم
به آفتاب و آرزوی آمدنت


به همین سر به هوایی ساده!

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در جمعه 15 تیر1386 و ساعت 4:0 بعد از ظهر |

...

تا نگاه می کنی

 

وقت رفتن است

 

باز هم همان حکایت همیشگی

 

پیش از آنکه با خبر شوی

 

لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود

 

آی

 

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

ناگهان

 

چقدر زود دیر می شود

...

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در جمعه 15 تیر1386 و ساعت 3:54 بعد از ظهر |

شبي سرمه اي

ماهي نقره اي

و زني تنها

نشسته بر پله خیال

روزهای رفته را

غمگینانه

زیبا زمزمه می کند

و در سوگواری فاصله ها

گیسوان پریشان خویش را

از نوازش مهتاب

 پرمی کند

+ به قلم هیچکس (نونوش) در جمعه 15 تیر1386 و ساعت 3:53 بعد از ظهر |

 آخه درد من یکی دو تا نیست...آخه درد من از...

درد تنهایی را می شه به فراموشی سپرد؟؟؟!!!

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 11:17 بعد از ظهر |

يك سال گذشته و نوشته هام هنوز دست نخورده به جا مونده...

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 9:26 قبل از ظهر |

تا پیدایت می کنم؛

 

                         گم می شوی                       

 

                                            در سیل نگاه.

 

تا گم ات می کنم ؛

 

                         پیدا می شوی                      

 

                                             در انتظاری پا به زا.                                            

                                           

 

نمی دانم ؛

 

                کجای این راه                   

 

                                       بایستم و                                         

 

                                                    آرزویت کنم!

                                                                  

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 6 تیر1386 و ساعت 5:37 بعد از ظهر |

31 خرداد86

 

-

 

 

31 خرداد...

 

 

= !

 

 

باورم نمی شه ! زمین تندتر می چرخه این روزها یا من ریاضی ام خراب شده؟!  

+ به قلم هیچکس (نونوش) در دوشنبه 4 تیر1386 و ساعت 9:57 بعد از ظهر |

 سلام سلام سلام سلام

دوست دارم هزار بار سلام کنم

ولی صدای منو کی میشنوه؟

هچکس هیچکس

به همین راحتی

 حلا این منم که عمرم بی تو داره تموم میشه

مي خوام بنویسم

دیگه می خوام فریاد بزنم، میخوام بارون بزنه توی دلم، میخوام بارون بزنه و تمام ابرای دلم آب بشه تو خودم. می خوام مثل آسمون که بعد بارون تمام بدی این دنیا رو از یاد میبره منم گذشته هارو از یاد ببرم آخه تودلم بارون زده، تو دلم حال وهوای بعد از بارون هست . بیا با من که می خوام روی موجاي  دلم بازی ت بدم ره بازی کردن قشنگه پس بیا دستمو بگير که می خوام بچه بشم ،که می خوام بگم بعد بارون رنگین کمون هست، که میخوام بگم بعد شب سپیده هست كه داره برامون دست تکون میده. تو می بينيش! داره برای من چشمک میزنه میبینی چقد نزدیکه...! پس دستمو رها نکن که قطار از دور زوزه میزنه که یا برین یا بمیرین. آره اگه تو بری من می مونم و می میرم .

اگه تو بگی بمیر دیگه براي چی زنده بمونم؟؟؟ اگه تو بگی نمی خوام بیام، پس پاهامو میخوام چی کار!!! اگه تو بگی دوست ندارم دیگه نمی خوام کسی منو دوست داشته باشه ،اگه بگی نگام نکن چشمام از قصه می میرن اگه بری سر شونه هام خستن..........!

اگه بری میمیرم فرصت بده عزیزم ...

میخوام بگم عاشقم برات دارم میمیرم، من با تو جون می گیرم !

می خوام بهت بگم برو ای مسافر من، من دیگه کارم تمومه

آسمون گریه رو تموم کن دیگه بسه، بسه، بسه... گریه نکن میخوام بگم میرم از این جا از همه جاهای دنیا ولی کجا ؟! کجا رو دارم برم؟ من که هرجا میخوام برم میرسم به در خونه شما! ديگه خورشید تو آسمون نیست  خورشید خانم باهام قهر کرد باهام حرف نمی زنه

بهم میگه چی میخوای دلم گرفته، براي چی گریه می کنی چیه دلم شکسته. واسه کی داری گریه می کنی چیه دلم غریبه چی دیدی داری گریه می کنی میگي گذاشته رفته  اونی که مثل نفس تو بود ...

 خورشید خانم من دیونست!!! نمی دونم چرا ولی همیشه من بهش می گم دیونه.اونم بهم میگه اگه منه دیونه نبودم کی می خواست حرفای تورو گوش کنه.

همیشه خورشید خانم از دست من ناراحته بازم نمی دونم چرا .

دلم دیگه این زندگی رو با این همه درد نمی خواد

بعضي موقع ها  نا کجا آبادمو تو طناب دار می بینم ولی می ترسم از خدام. دوستم میگه اگه تو از یه چیزي بترسی اونم خداته ولی میگم من از یه چیز دیگه شاید بیشتر میترسم اون چیزم دوربودن برای همیشه از تو...

به راستی میترسم  يه روزی میگفتم بجز ترس از چیز دیگه نباید ترسید ولی حالا میگم باید از عاشق شدن ترسید باید اون وقت بترسی که به معشوقت میگی دوست دارم!!!  

 

سلام تو شروع آشنایي ها نوید مهربانی هامان هم زبانی ها فروغ تاریکی ظلمت بود...

 

(پ. ن: متن بالا برگرفته ازایمیلی بود که چند روز پیش از یه دوست دریافت کردم...!!!)

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 11:29 بعد از ظهر |

موهايم مي پريشانند ...

تنم از ضربشان غمي است

واي اگر اينان زمان پيغمبر بودند چه مي كردند ؟؟؟

به آئين محمد سر مي برند ...

مرگ دين چه بد غمي است !

شلاغ ها را در آورده اند ...

در آئين محمد كي شلاغ بود ؟؟؟

دنياي من و تو ...

سياه چو پر كلاغ بود؟؟؟

نفسم ناي تنفس بريده ...

همه جا بوي لجن ...

چه بيچاره اند شش هايمان ...

در خيال هواي تازه ...

نبايد هم رنگ آنان شوي ...

كافر رب كده ...

شيخ صد منبر ...

دنيا به نام اينان است ...

در كوير به روي ما بازه ...

بي خيال جور شلاغ ...

نفس كن اي هم نفس ...

بندها را بگشا ...

آزادي را بانگ زن ...

ويران كن بنيان اين قفس ... .

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:12 بعد از ظهر |

بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر : راه نميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟

م.امید

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:11 بعد از ظهر |

شب جادو،شب افسون شب مرگ

شب  افتادن  شاخ است  و گلبرگ

 

شب دود و دم و افيون،شب بنگ

شب تيشه،شب شيشه،شب سنگ

 

شب ديوانه عاقل ، عاقل  منگ

شب مردن دراين بيراهه جنگ

 

شب دوز و كلك،سالوس و نيرنگ

شب  پوز گشاد  و صد دل  تنگ

 

شب تاريكي مطلق به صد رنگ

شب خاموشي ناقوس و اين زنگ

 

شب  ناليدن  بوف  خوش  آهنگ

شب جوخه،شب تيپ و شب هنگ

 

شب بي رفت و بي برگشت آونگ

شب ننگ وشب ننگ وشب ننگ

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |

 

همه چیز گاه تیره می نماید

باز روشن می شود

تنها فراموش مکن این حقیقتی ست

بارانی تا رنگین کمانی بر اید

و لیمو ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت تا که از ما انسان هایی توانا بسازد

خورشید دوباره خواهد درخشد زود خواهی دید

 

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:9 بعد از ظهر |

میروم تا مرز آینه

آنسوی کوی تردید و گله،

بر سکوی پرواز می ایستم،

                                   و رویای ستارگان در دستم . . .

 

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:8 بعد از ظهر |

. . .و می آیم ومی آِیم ومی آیم

من از آغاز می آیم

من از رسم پریدن ،

                             اوج یک آواز می آیم

و از سبزینه سبز شکفتن،

                                    قصه آغاز می آیم

دلی پر دارم از غمنامه چیدن،

                                     من از هجران یک بستان می آیم

و در بندم ودر بندم ودر بندم . . .

پی راهی برای رستن از این بند می پویم

نگاهم را به جاده از برای رستن از این بند می دوزم

در و دیوار این زندان بی گل بس بلند و دست من کوتاه،

ز پشت میله ها هر شب، سحر گه، بامدادان

                                               پی راهی برای رستن از این بند می جویم

و می جویم و می جویم و می جویم . . .

و میدانم که القصه

                        می یابم و می یابم و می یابم . . .

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:7 بعد از ظهر |

 . . . و در آغاز اندیشه

                                            پر از نفرت پر از خوارم،

                                             پر از ایمان و ایثارم،

  پرم از جمع این اضداد

        چه گویم . . .

                                           هر چه بادا باد . . .

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:6 بعد از ظهر |

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی ...

و مهربانی با  زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

 

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:4 بعد از ظهر |

كم و بيشم عادتي است ، زخمش نزن

نرو ...

نرو تاب دوري ندارم ...

هرچه خواهي كن ...

وليكن ...

دل را خنجر خشمش نزن

دانند همه كس كه عاشق رويت شدم ...

دستم رها مكن ...

نرو ...

بودن را مُهر شرمش نزن

هست من تنها دو چشم مست توست ...

با بستنش چشمم را بركه ي غمش نزن

هرچه خواهي كن ...

وليكن ...

زخم كينه با نگاهت بر نرمش نزن

باش حتي اگر افسانه وار ...

رفتن خود را بر سهمش نزن .

+ به قلم هیچکس (نونوش) در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 8:2 بعد از ظهر |

کودکان به خنده ای

تاریکی را از چهره ما می شویند . <